کیارادکیاراد، تا این لحظه: 12 سال و 5 روز سن داره
روناکروناک، تا این لحظه: 6 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

روزهای رویایی....DEARM ON

قصه تفنگ...

اون موقع ها جايي خونده بودم كه سعي كنيد واسه پسر بچه ها تفنگ و اسباب بازيهايي كه روحيه خشونت را در بچه ها تقويت ميكنه نخريد و هميشه اين مطلب توي ذهن من بود و مصمم بودم كه تا جايي كه امكان داره واست تفنگ نخرم ...تا اينكه بابت تولد يك سالگيت يك تفنگ از دوست و همسايه مهربونمون خاله كبري هديه گرفتي (تفنگ سفيد داخل عكس) و اون موقع چون كوچولو بودي با اينكه روشن ميشد و صدا ميداد خيلي هم واست جذاب نبود و من از اين بابت خوشحال بودم...      تا اينكه يه كم بزرگتر شدي و يك تفنگ هم عمه ناهيد بهت هديه داد (هفت تير بالايي) تفنگ زرد رنگ زير را هم كه بيشتر يك پرتاب كننده گوي واسه چرخيدن بود رامين جون واست خريده بود . ت...
27 ارديبهشت 1394

فكر خلاق كياراد من...

پسر دانشمند من نشسته بودي و داشتي از تلويزيون كارتن نگاه ميكردي كه يكدفعه ميرسه به قسمت آگهي هاي بازرگاني و تبليغ اسكوتر جديدي را ميكنه كه دو پا روي آن قرار ميگيره و با باز و بسته كردن پاها حركت ميكنه ميبينم به سرعت به اتاقت ميري و با اسكوتر برميگردي و ميگي : كياراد : مامان قيچي بيار از اينجا (با اشاره به اسكوتر) قيچيش كنيم ميخوام مثل اين بشه كه داخل تلويزيون هست... مامان رويا : اول اين شكلي ميشه بعد با خنده اي واست توضيح ميدم كه نميشه پسرم اين يه مدل ديگه است و شما خيلي متفكرانه قبول ميكني ... و اينم قيافه بابا كورش بعد از اينكه من ماجرا را واسش تعريف كردم... و حالا فقط هر بار بعد از ديدن اين آگهي به بابا ميگه كه اينم ...
26 ارديبهشت 1394

مرد عنكبوتي من...

پسر قشنگ مامان با اينكه اصلا تا به حال كارتن هاي مرد عنكبوتي ، سونيك و كارتن هايي از اين دست را نديده ولي فقط از روي تبليغات تلويزيوني و عكس روي لباسها و اسباب بازيها علاقه زيادي به اين شخصيتها پيدا كردي ...به طوري كه چند وقت پيش كه از تلويزيون آگهي لباسهاي اين شخصيت را پخش ميكرد شما درخواست كردي كه واست لباس مرد تيركبوتي (عنكبوتي) را بخريم هر چند من كلا با اين جور چيزها مخالفم ولي گفتم باشه اگه ديديم ميخريم ... البته به احتمال زياد نميخريم اصفهان كه بوديم يك روز داخل يك فروشگاه اسباب بازي فروشي اين ماسك مرد تيركبوتي را ديدي و خواستي كه واست بخرم منم به خاطر اينكه خيلي دوستش داشتي واست خريدم هر چند توي اون مغازه يه تمساح بزرگ بود ك...
22 ارديبهشت 1394

آتش نشان كوچولوي من و كلاه ايمني...

پسر قشنگ من اين روزها علاقه بسيار زيادي به آتش نشان بودن و نجات دادن پيدا كرده ...و از اونجايي كه كتاب لئون آتش نشان را هم خيلي دوست داري در روز زياد براي مامان آتش نشان ميشي و بازي ميكنيم...ماشين آتش نشاني هم كه خاله رفعت جون قبلا واست خريده بود خونه مامان عفت جون بود ووقتي اصفهان بوديم حسابي باهاش سرگرم بودي و از وسايل دايي يك تكه شيلنگ هم برداشت بودي و بازي ميكردي... يك روز خاله رعنا جون گفت كياراد دوست داري يه كلاه آتش نشاني هم بهت بدم و شما با اشتياق به دنبال خاله رعنا جون تا خاله اين كلاه ايمني را واست پيدا كرد با ديدنش اول يه كم ذوق كردي ولي بعد از چند دقيقه اي ميگي: خاله رعنا اين كه كلاه آتش نشاني نيست !!! اين كلاه ساختمان !...
22 ارديبهشت 1394

خرابكاري...

يك روز كه با خاله رفعت جون و عمو حميد و نگاري جون به خريد رفته بوديم نگار چند تايي گيره سر واسه خودش و شيدا و صبا خريد ....البته وقتي اومديم خونه خاله رعنا جون گفت كه خاله راحله هم قبلا از اينا واستون خريده ...نگار هم تصميم گرفت به خاله راحله جون نگه كه اونم خريده تا خاله دپرس نشه ... چند روز بعد من و شما به همرا خاله راحله دوباره رفتيم بيرون ...داخل فروشگاه خاله راحله به من ميگه اين گيره هاي سر را نگاه كن چون قشنگ بودند من واسه بچه ها خريدم منم چون قرار بود چيزي نگم كه نگار هم خريده فقط گفتم خيلي قشنگ همون موقع شما كه توي بغل من بوديد يكدفعه ميگي : خاله راحله نگاري جوني هم از اينا خريده ... و اون موقع قيافه من كه شما اينقدر دق...
21 ارديبهشت 1394

سفر به اصفهان...

چند هفته پيش تصميم گرفتيم كه يك هفته اي را من و شما به اصفهان بريم و چند روزي را پيش خاله رعنا جون و دايي باشيم و شما هم از شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدي و منتظر بودي كه روز رفتنمون برسه هر چند به نظر ميرسيد كه ته دلت از اينكه قراره دونفري بريم كمي راضي نيستي چون هربار به بابا كورش ميگفتي بابا خودت هم بيا ولي بالاخره روز رفتن رسيد و به اصفهان رفتيم... توي فرودگاه خاله راحله جون و عمو احمد اومده بودند دنبالمون و شما به محض ديدنشون ديگه مامان رويا را فراموش كردي ... گلهاي باغچه حياط خونه مامان عفت جون هم به اقتضاي بهار بودن همه باز شده بود و عطرشون فضا را پركرده بود ولي ديگه مثل هرسال هيچ زيبايي به چشم ترم خودنمايي نميكرد و به غير از ي...
21 ارديبهشت 1394

اولين عكس پرسنلي...

يك هفته اي قبل از تولد سه سالگي دفترچه بيمه شما احتياج به تمديد داشت و اين بار لازم بود كه حتما عكس دار شود ، من و بابا كورش هم تصميم گرفتيم روزي كه واسه گرفتن عكسهاي آتليه سه سالگيت به آتليه ميرويم يك عكس پرسنلي هم بگيريم ولي از اونجايي كه اون روز زياد همكاري نكردي با وجود اينكه چند عكسي هم واسه اين منظور گرفته شد ولي هيچ كدام خيلي رضايت بخش نبود واسه همين تصميم گرفتيم يك روز ديگه را به اين كار اختصاص دهيم بنابراين چند روز بعد به عكاسي رفتيم و با گرفتن چندين عكس بالاخره تصميم گرفتيم كه يكي را چاپ كنيم و خيلي در اين مورد سخت نگيريم چون با وجود اينكه ميخواستي همكاري بكني ولي بازيگوشيهات اجازه نميداد كه يك عكس خوب گرفته بشه و يه كم هم خسته ش...
21 ارديبهشت 1394

كياراد و اتوبوس

از اون موقعي كه خيلي كوچولوتر بودي و تازه داشتي با محيط بيرون آشنا ميشدي از بين وسايل نقليه اتوبوس بيشتر از همه واست جالب بود و هميشه وقتي بيرون ميرفتيم چشمت دنبال ديدن اتوبوس ها بود و حتي صداي اتوبوس را هم خيلي قشنگ تقليد ميكردي ....و اين علاقه شما وقتي كه شعر... the wheels on the bus  را شنيدي دو چندان شد و چون تا به حال سوار اتوبوس نشده بودي هميشه اصرار داشتي كه سوار بشي ...واسه همين مدتها بود كه تصميم گرفته بودم كه دو تايي با سرويسهاي شهركمون كه اتوبوس هاي ولو هستند يك روز بريم شهر ولي از اونجايي كه هوا گرمه و شما هم كمي شيطون و مامان هم كمي تنبل خيلي وقت بود كه اين كار را نكرده بوديم... تا اينكه قبل از عيد يك روز كه قرار بود ...
8 ارديبهشت 1394

تولد سه سالگي ...

     سوم ارديبهشت امسال هم به مانند سه سال گذشته قرار بود همه روزمان به شما و شادي شما اختصاص داشته باشه ... مثل هر سال قرار بود بعداز ظهر به آتليه بريم و عكسهاي سه سالگي شما را به يادگار ثبت كنيم و از قبل هم از آتليه لحظه ها وقت گرفته بوديم ولي شما تقريبا از يك هفته قبل كمي سرماخوردگي و تب و... داشتي و من نگران بودم كه تا پنجشنبه بهتر نشي ولي خب تا روز تولدت خوب شدي و چون از قبلش واست گفته بودم كه روز تولدت است كلي خوشحال بودي ولي متاسفانه دقيقا باباكورش توي روز تولد شما حالش بد شد و دچار تب و لرز و...شد كه مجبور شديم قرار آتليه را كنسل كنيم و اون روز را توي خونه بمونيم و شما هم با اينكه خيلي منتظر كيك تولد و...
5 ارديبهشت 1394

بهانه بهانه هاي من...

سه سال گذشت از زماني كه شما كوچولوي نازنين وارد دنياي ما شدي ...انگار همين ديروز بود كه كه با يك دنيا اميد و آرزوهاي قشنگ بيصبرانه منتظر به دنيا آمدنت بودم ...نه ماه تمام در وجودم رشد كردي و لحظه لحظه من را به اوج بودنم نزديكتر كردي...با تولد شيرين تو من هم از نو متولد شدم ، وارد مرحله جديدي از زندگيم شدم با آمدنت مادري متولد شد ...مادري كه تمام پشتوانه و اميدش ، تكيه گاه محكمي بود كه در كنارش داشت ... وقتي كه تو آمدي درست زماني بود كه ما با يك بحران نفس گير در خانواده درگير بوديم بيماري ناگهاني مامان عفت مهربون همه ما را پژمرده و بيرمق كرده بود ...و با گذشتن از روزهاي سخت بيماري مامان عفت جون و بدست آوردن بهبودي نسبي ..همه ما منتظر به د...
3 ارديبهشت 1394
1